تبليغاتX
... کاری به کار عشق ندارم

... کاری به کار عشق ندارم

wellcome to ramsin weblog

بدون شرح !!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

عکس های برتر سال 2009

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

جارو...

هر روز صبح  پیرمرد نابینایی را مبینم با جاروهایی سواربردوش ...

 میزند به لشکر صبح تا روزی مقرّرش را ازجایی میانه های کارزار ِ زندگی به خانه برد ....

 وهرروز صبح  آن مرد ِ کوچه های دیروز را می بینم  که هنـــــوز

رسم ورسوم ِ کاسبی را  مثل قدیم رعایت می کند

 و کرکره مغازه اش را با سلامی به طلوع ِ آفتــــاب بالا می دهد

 اینجاست که معنی ِ دشت اول صبح معنی می دهد .....

 اورا می بینم وغرق می شوم در صدای بم ِ مردانه نیمه سالخورده اش

 که ردی از لهجۀ لوطی های زیربازارچۀ قدیم با اوست .....

 نگاهش میکنم هر صبح وقتی دستــــان مرد نابینـــا را میگیرد

ودرحین عبوردادنش از عرض ِ خیابــان  

دستهایش به آرامی جیب ِ کت ِ قدیمی پیرمرد را می نوازد ....

 همین روزهاست که دوباره جارویی بخرم ..!

 بهرحال هرخانه ای هرچند وقت یکبــــار باید جاروی دستی اش را عوض کند ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

دستت رابمن بده...

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود....

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

                                  درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده 
 

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
                                                                    

                                                                    در خلوت روشن با تو گریسته ام
                                                                               برای خاطر زندگان
                                                                                و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
                                                                                       زیباترین سرودها را
                                                                                             زیرا که مردگان این سال
                                                                                                  عاشق ترین زندگان بودند...

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست...

ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

                          زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام...

                                                     زیرا که صدای من با صدای تو آشناست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

گفتگوی بین بچه شتر و مادرش

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟ ....

شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

چتر قرمز

چتر قرمز مال من بود اما او زودتر از من، آن را برمي‌داشت.

آن روز صبح هم كه باران به شدت مي‌باريد ، زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.

از شدت عصبانيت تا سر خيابان به دنبالش رفتم، چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم.

وقتي چتر را باز كردم دلم شكست، او هر روز چتر سوراخ مرا با خود مي‌برد و چترش را براي من مي‌گذاشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

دو خط موازي

دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

عروسی برفراز قله توچال

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

مصرف های بهینه بوس

 

مردی به همسرش این گونه نوشت:
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.
همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد:
عزیزم از اینکه 100 بوس برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:
1.با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم.
2.معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم.
3..صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد.
4.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم.
5.سایر موارد 40 بوس.نگران من نباش…هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم !

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

ارزش عشق

 

ارزش عشق

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند.
تا اینکه یک روز...
دانایی به همه گفت: "هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید."
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خانه هایشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند.
همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدری خراب شد که همه بسرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره را ترک کردند. در این میان عشق هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانها و «وحشت» زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند. قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند.
جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و «عشق» تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا «ترس» جزیره را ترک کرده بود اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکی قایق دوستش «ثروتمندی» را دید و گفت: "«ثروتمندی» عزیز به من کمک کن."
«ثروتمندی» گفت: "متاسفم، قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست."
«عشق» رو به سوی «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات می دهی؟"
«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی."
«عشق» رو به سوی غم کرد و گفت: "ای دوست عزیز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم."
در این بین «خوشگذرانی» و «بیکاری» از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست!
از دور «شهوت» را دید و به او گفت: "آیا به من کمک می کنی؟"
«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری!...یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی؟ همه می گفتند تو از من برتری! از مرگت خوشحال خواهم شد!"
«عشق که نمی توانست «نا امید» باشد رو به سوی خداوند کرد و گفت: "خدایا مرا نجات بده."
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد."
عشق بقدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد.
پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قایق «دانایی» یافت. آفتاب در آسمان پدیدار می شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.
«عشق برخاست. به «دانایی» سلام کرد و از او تشکر نمود.
«دانایی» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بیایم.«شجاعت» هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند.تعجب می کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حیوانات رفتی؟ همیشه می دانستم در تو نیرویی هست که در هیچکدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی همه احساسها هستی.
«عشق» تشکر کرد و گفت: "باید بقیه را هم پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟"
«دانایی» گفت: "او زمان بود."
«عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"
«دانایی» لبخندی زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون این فقط «زمان» است که می تواند بزرگی و ارزش «عشق» را درک کند."

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

یادم باشد

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند،نه آن گونه که می خواهم باشند

 یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

 که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

آغوش

در آغوش کشیدن،سهیم شدن در خوشی ها و نا خوشی هاست

راهی است برای دو ستان که به یکدیگر بگویند

تو را برای آنچه هستی دوستت دارم

آغوش تو برای هر کسی می تواند باز باشد

   کسی که برایش ارزش قایلی !!!!!!!!!

   کسی که دوستش داری !!!!!

 

براستی که در آغوش کشیدنی ساده می تواند

احساسی پاک و ماندنی در دیگران ایجاد کند

در هر کجا و با هر زبان

در آغوش کشیدن،نیازی به اسباب و لوازم ندارد 

تنها دستانت را بگشا و قلبت را نیز هم..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

دلتنگی

دور دلــــــم روزنامه پيچيدم ، توي جعبـــه اي گذاشتم

خوب و محـــكم اونو بستم ، راه ديــــــــگه اي نداشتم

بردمـش اداره ي پست ، دادمش به اونا تا بــرات بيارن

اما دلـــــم رو تحويل نگرفتن ،تا پيش ِ بستـــه ها بزارن

گير دادن دلــــــت بزرگه ، نمي شــــــــــه اونو فرستاد

مونده بودم چـــــــــه كنم من ، دل مــــــــن ياد تو افتاد

خاطراتـــــــت يادم اومد، دل ِ من دوباره تــــنــــــگ شد

حالا من ايـن دل تــــنــــگ رو ،ميـــــدمش برات بـــيـارن

اين دفعه مي شــــه فرستاد،انگاري حــــــــرفي ندارن

دل ِ من قـــــــــد ِ يه دنيا،تو رو دوســــــت داره هميشه

پيش ِ من باشي، نباشي، عاشق ِ هيشـكي نمي شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

عکس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

حالشو ببرید !!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

چگونه ترشیده نشویم!!! ( جدید )

۱ـ يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.not worthy


 2_ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.
shame on you


 3_در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم
sick


4_ سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.


 5_تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.
batting eyelashes


 6_ دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه
big grin


 7_ پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.
whistling


 8_ رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!!
devil


 9_توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.
drooling


 10_ يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.
whistling


 11_در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.
peace sign


 12_مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.
praying


 13_ سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...
hee hee


 14_تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.
dancing


15_ بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.
oh go on


 16_ و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كارندارم (منضورم رو تخت خواب نيستا)
whistling


17_اگه كسيرو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته:اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده 1سال فاميلاتون رديفه)
big grin


18_حداقل يه 206 داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد 2تا بشين بده 9 ماه 3 تا بشين
smug


19_اون يارو كه با اسب سفيد ميادوبي خيال شين
rolling on the floor


20_...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون كثيف مي‌شيد، مي پكيد
love strucklove strucklove strucklove strucklove strucklove struck

 

حالا گذشته از اینا من یه جایی شنیدم که اگه تمومه پسرای ایرونی ازدواج کنن باز هم ۶ میلیون نفر تو ایران دختر اضافه میمونه پس از خانم های محترم خواهشمندیم مواظب خود باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

بزرگترین هتل خاورمیانه در دبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

مجسمه های شخصیت های معروف دنیادر موزه مادام توسادر لندن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

نامه يك دختر به همسر آينده اش !!!!!!!!!!!

عزيزم!

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست  هي بالاتر برود!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور  ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن،  خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم  مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره...


اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست  داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

بزرگترین کشتی تفریحی و مسافرتی با تمام امکانات

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

وقتي كه عشق به نفرت تبديل ميشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

اینو باش !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

هواداری اسلام از مسیحیت !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

با چه عشقي هم غذا ميخوره .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

ديديد كه چطور وجود يه خانوم باعث تغيير در افكار آقايون ميشه و مسير زندگي ها رو عوض ميكنه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

نگاه يه ماهي به ماهيگيرش !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

مسابقه دو با کفش پاشنه بلند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

بدون شرح

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

شب های لندن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

کریستیانو رونالدو cristiano ronaldo

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط امیر  |